امروز.......
از اونجاییم که وقتی من وارد مدرسه میشم میدونم بچه هامون دم wc هستن سریع رفتم پیششون. آقا
این ما آهنگ میخوندیم سمیه و زهرا میرقصیدن.حالا چه رقصی!از این آفسایدا.داشتن مسخره بازی در
میآوردن.بهاره هم میخوند:پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت....تو راه دیدیم یه دختری خوشگل
و با محبت(البته که منظور این قسمت شخص شخیص بنده اس).....
بعد رفتیم سر صف.یکی از معاونامون گفت بیاید خاطره تعریف کنید.ما هم خوشحال تهمینه رو
فرستادیم.تهمینه رفت بالا یه خاطره گفت فقط خودش خندید.وقتی داشت تعریف میکرد شمیمه دم گوش
من گفت:بسه بسه بیا پایین آبرومون رو بردی.
منم رفتم بالا و خاطرمو تقدیم کردم به کل سوما:من یه خاطره از دوران دانشجوییم تعریف موکنم
کلاس ما هم جو گیر:سوت دست جیغ.
رفتیم سر کلاس علوم.معلممون جواب تفسیر کنید رو گفت بعد کلاس رو آزاد کرد.ما یعنی من و طناز و
مریم رفتیم پایین بعد یهو احساس کردیم تنهاییم.احساس بودااااا.رفتیم بالا خوشحال و خجسته در کلاس
رو باز میکنیم با انبوهی از دانش آموزان ارواح مواجه میشیم.بعد چشم چرخوندیم و کلاس 3.1 رو دیدم.
باورتون نمیشه اگه بگم ما چقدر به موقع رسیدیم.همین که رسیدیم جشن تموم شد.
دوباره رفتیم تو حیاط.این دفعه بچه ها تصمیم گرفتن که بریم تو سالن اجتماعات.اول خودمون کلی آهنگ
خوندیم.بعد دیدیم فاز نمیده بچه ها رفتن فلش آوردن.گروه ما سریع مخالفت کرد و بچه ها رفتن اجازه
گرفتن.بعد آهنگ گذاشتیم و من و طناز لباسامون رو در آوردیم.آقا وسط رقص بودیم که معاونمون اومد.
از ما اصرار از اون انکار.سریع فلش رو گرفت و من و طناز موندیم و حوضمون.حالا مگه این لباسه میرفت تو
تنم؟
اومدیم از سالن بیرون و دیدیم که دارن آب بازی میکنن.من هم به شدت آب بازی رو دوست دارم.یه بطری
پیدا کردم و بچه ها رو خیس کردم.نگین(ی)شلنگ ورداشته بود.آخ آخ این رویا بطری رو انداخت تو یقم.
یخخخخخخخخخخخخخخخخ زدم.معاونمون گفت اسم مینویسم.تصور کن رومینا و حنا یه کم خیس شده
بودن اما نگهشون داشتن منو طناز و نگین(ی)موش آب کشیده بودیم جیم زدیم.
حالا مگه این بی صاحاب خشک میشه.اونوقت من هم لباسم و هم مقنعه رو درآوردمو با یه تاپ تو کلاس
نشستم.البته ناگفته نمونه که سوییشرت حنا رو تنم کردن.بعد آهنگ یه شب تو خواب وقت سحر رو
خوندم و چقدر استقبال شد.واجب شد برم آکادمی.
بعد با معلم زبانمون هم اومدیم حیاط.لباسا خییییییس.بچه داغون.خلاصه کلی آفتاب گرفتیم.این 3.2 ای
های جوگیر زنگ دوم گریه میکردن.اونوقت 3.3 ای ها اصلا" انگار نه انگار.البته به جز طناز که اونم عذرش
موجهه(
سلام طناز.خواهشا" دوشنبه زنده برگردم)
بعدش ما رفتیم باشگاه.من یعنی وقتی میگم خوش شانسم یعنی خوش شانسم.معلم ورزشمون
همیشه به هر کسی که تاپ تنش باشه گیر میده امروز اصلا" با من کاری نداشت.خوب بالاخره باید
نشون بدم که تو تیمم دیگه!!!!!!
آخر کلاس انقدر رقصیدیم.واااااااااااااااای عربی رقصیدم.خداییش تا حالا اینجوری نرقصیده بودم.معلم
ورزشمون میگفت خیلی بلاییهااااا.آخه تا الان مثبت.بزرگ ترین شیطنتم ترکی رقصیدن بود.امروز عربی
هیپ هاپ، ترکی، کردی و اوا خواهر و رقص معمولی.کلا ترکوندم.
بعدش سوار اتوبوس شدیم و با آرزوی آب بازی وارد مدرسه شدیم.اول دوما داشتن آفتاب میگرفتن و ما
سوما بطری به دست به آب خوری نزدیک شدیم که معاون ۱ به سمتمون اومد و بطریا رو گرفت.
پرسیدم:خانوم مگه قرار نبود آب بازی کنیم؟گفت:آب بازی تموم شد.
من یکم عصبانی شدم.
رفتم پیش معاون ۲.گفت:بعد از این که اول دوما رفتن نوبت شماست.
خیلی خوشحال و خندان به کل کلاسا خبر دادم و رفتم تو حیاط.وارد حیاط شدم که رویا گفت نمیشه آب
بازی کنیم.گفتم حتما" نمیدونه و خبر نداره.بهش گفتم معاون ۲ چی گفته اونم گفت معاون ۱ کلا نمیذاره
به اون عصبانیت قبلیه خیلی اضافه شد.زنگ خورد و من و نگین(ی) و سمیه و زهرا رفتیم تو دفتر معاونان
سمیه و زهرا میگن(همش با هم حرف میزنن):شما دارید آخر سالی واسه ما خاطره ی بدی درست
میکنید.
معاون ۱ میگه:آره ما داریم خاطره ی بدی درست میکنیم
بعد به من نگاه میکنه میگه:چی میگی؟
منم شوکه شدم.گفتم:من؟م م من که چیزی نگفتم
نگین این وسط میخنده.منم بر عصبانیتم افزوده تر شد.رفتیم تو حیاط گفتیم معاونا چی گفتن.
بعد معاون ۲ گفت:من دانش آموزی رو خیس نبینم.
طناز بطری رو بر میداره رو خودش خالی میکنه.گفت:میخوام ببینم کی میخواد چی بگه.
حالا همه داریم میخندیم این از عصبانیت سرخ شده.
همه رفتیم اون وسط حیاط نشستیم.بعد این رومینا میگه بچه ها پاشید بریم بالا.از جامون تکون نخوردیم
بابا یعنی چه؟اینا قول زنگ آخر رو میدن اما اجازه نمیدن.
تو حیاط نشستیم بعد ناظممون میگه:تا ۳ میشمرم کسی تو حیاط باشه ازش نمره کم میشه.
شماره ی ۱.(چند نفر بزدل گریختن)
شماره ی ۲.(چندین نفر دیگه هم گرخیدن)
شماره ی ۳.(تقریبا" یه ۲۰ یا ۲۳ نفری موندیم.بعد تصور کنید ۲ نفر از ۳.۲ و ۲ نفر از ۳.۱ بقیه همه ۳.۳)
معاون ۱ اومد که اسما رو بنویسه.همه رومون رو کردیم سمتش تا اسما نوشته بشه.
بعدش نشستیم و صحبت کردیم.
حالا نگو اونایی که گرخیده بودن جلوی دفتر معلما بست نشسته بودن.معلمای بد بخت با ۳ کلاس خالی
مواجه شدند.بعد مدیرمون اومد و گفت:خانوما(با یه لحن تقریبا" مهربون)۱۰ دقیقه آب بازی کنید.
حالا فکر میکنید با چی؟با آب پاش.فکر کنم تنها من بودم که به حرفشون عمل کردم.بقیه بطری بطری
رو هم خالی میکردن.
فکر کن من با آب پاش رو همه میریختم بقیه با بطری روم خالی میکردن.
به خودم اومدم و دیدم کل لباسام خیسه.حتی جورابمو و لباس زیرام.به معنای واقعی یه موش آب
کشیده.دوباره از نو.لباسامو در آوردمو جلو آفتاب خوابیدم.فکر کنم این دو هفته ی آخر نمره ی انضباط
هممون به ۱۶ رسید.مدیرمون گفت:هر کی حیاط رو تمیز کنه نمره ی انضباطش ۲۰.بلند شدیم و سریه
جمع کردیم.حنا و سارا(م)رفتن wc تمیز کردن.هر دستشویی رو 3 بار شستن.مدیرمون گفت اون دوتا یه
20 کمشونه.3 تا 20 دارن.
بعدش وسطی بازی کردیم.
بعدش نگین خوند.منم با تنها صدایی که گریم میگیره صدای نگینه.بعد از یه روز شادی بالاخره گریم گرفت
این زهرای .......استغفرالله.این زهرا ابراز احساساتشم با فحشه.میگه:این انم صداش خیلی قشنگه.
بهاره میگه:کدون انو میگی؟اینجا ان زیاد داریم
منم دیدم اینا به نتیجه نمیرسن.گفتم:من ان رو میگه.
بعد از اینکه گفتم تازه فهمیدم چی گفتم.حالا مگه خندم تموم میشه.
رفتم پیش رومینا و گریه را سر دادم.کیمیا اومد بوسم کرد.حالا مگه گریم تموم میشد؟
همه رو بغل کردم.بعد از اینکه گریه هام تموم شد رفتم خونه.
واقعا روز خیلی خوبی بود.جای همگی خالی

میدونین ک بچه هامونو میخوان ببرن یزد،یادتون میاد من گفتم نمیرم چون عروسی داییمه،اینم در نظر داشته باشین برادر مادربزرگم چندوقتی بود مریض بودن،حالا بریم تا براتون بگم چی شده...
من داشتم خواب مرگ و میر میدیدم بعد همین ک بلند شدم دیدم مامانم بالا سرمه سلام نکرده میگه دیشب داداش مامان بزرگت تموم کرد...حالا من تو شوک خوابم مامانم اینطوری گفت یهو زدم زیر گریه...
و عروسی بی عروسی


