تبليغاتX
روزهای عسلی

روزهای عسلی

خاطره های عسلی ما که تلخ تریناشون یه روز شیرین تر اتفاق زندگیمون میشه

امروز.......

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ساعت 18:43 توسط شکیبا
امروز وقتی از خواب بیدار شدم دروغ نگفتم اگه بگم هیچ حسی نداشتم.نه ناراحت بودم نه خوشحال.

از اونجاییم که وقتی من وارد مدرسه میشم میدونم بچه هامون دم wc هستن سریع رفتم پیششون. آقا

این ما آهنگ میخوندیم سمیه و زهرا میرقصیدن.حالا چه رقصی!از این آفسایدا.داشتن مسخره بازی در

میآوردن.بهاره هم میخوند:پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت....تو راه دیدیم یه دختری خوشگل

و با محبت(البته که منظور این قسمت شخص شخیص بنده اس).....

بعد رفتیم سر صف.یکی از معاونامون گفت بیاید خاطره تعریف کنید.ما هم خوشحال تهمینه رو

فرستادیم.تهمینه رفت بالا یه خاطره گفت فقط خودش خندید.وقتی داشت تعریف میکرد شمیمه دم گوش

من گفت:بسه بسه بیا پایین آبرومون رو بردی.

منم رفتم بالا و خاطرمو تقدیم کردم به کل سوما:من یه خاطره از دوران دانشجوییم تعریف موکنم

کلاس ما هم جو گیر:سوت دست جیغ.

رفتیم سر کلاس علوم.معلممون جواب تفسیر کنید رو گفت بعد کلاس رو آزاد کرد.ما یعنی من و طناز و

مریم رفتیم پایین بعد یهو احساس کردیم تنهاییم.احساس بودااااا.رفتیم بالا خوشحال و خجسته در کلاس

رو باز میکنیم با انبوهی از دانش آموزان ارواح مواجه میشیم.بعد چشم چرخوندیم و کلاس 3.1 رو دیدم.

باورتون نمیشه اگه بگم ما چقدر به موقع رسیدیم.همین که رسیدیم جشن تموم شد.

دوباره رفتیم تو حیاط.این دفعه بچه ها تصمیم گرفتن که بریم تو سالن اجتماعات.اول خودمون کلی آهنگ

خوندیم.بعد دیدیم فاز نمیده بچه ها رفتن فلش آوردن.گروه ما سریع مخالفت کرد و بچه ها رفتن اجازه

گرفتن.بعد آهنگ گذاشتیم و من و طناز لباسامون رو در آوردیم.آقا وسط رقص بودیم که معاونمون اومد.

از ما اصرار از اون انکار.سریع فلش رو گرفت و من و طناز موندیم و حوضمون.حالا مگه این لباسه میرفت تو

تنم؟

اومدیم از سالن بیرون و دیدیم که دارن آب بازی میکنن.من هم به شدت آب بازی رو دوست دارم.یه بطری

پیدا کردم و بچه ها رو خیس کردم.نگین(ی)شلنگ ورداشته بود.آخ آخ این رویا بطری رو انداخت تو یقم.

یخخخخخخخخخخخخخخخخ زدم.معاونمون گفت اسم مینویسم.تصور کن رومینا و حنا یه کم خیس شده

بودن اما نگهشون داشتن منو طناز و نگین(ی)موش آب کشیده بودیم جیم زدیم.

حالا مگه این بی صاحاب خشک میشه.اونوقت من هم لباسم و هم مقنعه رو درآوردمو با یه تاپ تو کلاس

نشستم.البته ناگفته نمونه که سوییشرت حنا رو تنم کردن.بعد آهنگ یه شب تو خواب وقت سحر رو

خوندم و چقدر استقبال شد.واجب شد برم آکادمی.

بعد با معلم زبانمون هم اومدیم حیاط.لباسا خییییییس.بچه داغون.خلاصه کلی آفتاب گرفتیم.این 3.2 ای

های جوگیر زنگ دوم گریه میکردن.اونوقت 3.3 ای ها اصلا" انگار نه انگار.البته به جز طناز که اونم عذرش

موجهه(سلام طناز.خواهشا" دوشنبه زنده برگردم)

بعدش ما رفتیم باشگاه.من یعنی وقتی میگم خوش شانسم یعنی خوش شانسم.معلم ورزشمون

همیشه به هر کسی که تاپ تنش باشه گیر میده امروز اصلا" با من کاری نداشت.خوب بالاخره باید

نشون بدم که تو تیمم دیگه!!!!!!

آخر کلاس انقدر رقصیدیم.واااااااااااااااای عربی رقصیدم.خداییش تا حالا اینجوری نرقصیده بودم.معلم

ورزشمون میگفت خیلی بلاییهااااا.آخه تا الان مثبت.بزرگ ترین شیطنتم ترکی رقصیدن بود.امروز عربی

هیپ هاپ، ترکی، کردی و اوا خواهر و رقص معمولی.کلا ترکوندم.

بعدش سوار اتوبوس شدیم و با آرزوی آب بازی وارد مدرسه شدیم.اول دوما داشتن آفتاب میگرفتن و ما

سوما بطری به دست به آب خوری نزدیک شدیم که معاون ۱ به سمتمون اومد و بطریا رو گرفت.

پرسیدم:خانوم مگه قرار نبود آب بازی کنیم؟گفت:آب بازی تموم شد.

من یکم عصبانی شدم.

رفتم پیش معاون ۲.گفت:بعد از این که اول دوما رفتن نوبت شماست.

خیلی خوشحال و خندان به کل کلاسا خبر دادم و رفتم تو حیاط.وارد حیاط شدم که رویا گفت نمیشه آب

بازی کنیم.گفتم حتما" نمیدونه و خبر نداره.بهش گفتم معاون ۲ چی گفته اونم گفت معاون ۱ کلا نمیذاره

به اون عصبانیت قبلیه خیلی اضافه شد.زنگ خورد و من و نگین(ی) و سمیه و زهرا رفتیم تو دفتر معاونان

سمیه و زهرا میگن(همش با هم حرف میزنن):شما دارید آخر سالی واسه ما خاطره ی بدی درست

میکنید.

معاون ۱ میگه:آره ما داریم خاطره ی بدی درست میکنیم

بعد به من نگاه میکنه میگه:چی میگی؟

منم شوکه شدم.گفتم:من؟م م من که چیزی نگفتم

نگین این وسط میخنده.منم بر عصبانیتم افزوده تر شد.رفتیم تو حیاط گفتیم معاونا چی گفتن.

بعد معاون ۲ گفت:من دانش آموزی رو خیس نبینم.

طناز بطری رو بر میداره رو خودش خالی میکنه.گفت:میخوام ببینم کی میخواد چی بگه.

حالا همه داریم میخندیم این از عصبانیت سرخ شده.

همه رفتیم اون وسط حیاط نشستیم.بعد این رومینا میگه بچه ها پاشید بریم بالا.از جامون تکون نخوردیم

بابا یعنی چه؟اینا قول زنگ آخر رو میدن اما اجازه نمیدن.

تو حیاط نشستیم بعد ناظممون میگه:تا ۳ میشمرم کسی تو حیاط باشه ازش نمره کم میشه.

شماره ی ۱.(چند نفر بزدل گریختن)

شماره ی ۲.(چندین نفر دیگه هم گرخیدن)

شماره ی ۳.(تقریبا" یه ۲۰ یا ۲۳ نفری موندیم.بعد تصور کنید ۲ نفر از ۳.۲ و ۲ نفر از ۳.۱ بقیه همه ۳.۳)

معاون ۱ اومد که اسما رو بنویسه.همه رومون رو کردیم سمتش تا اسما نوشته بشه.

بعدش نشستیم و صحبت کردیم.

حالا نگو اونایی که گرخیده بودن جلوی دفتر معلما بست نشسته بودن.معلمای بد بخت با ۳ کلاس خالی

مواجه شدند.بعد مدیرمون اومد و گفت:خانوما(با یه لحن تقریبا" مهربون)۱۰ دقیقه آب بازی کنید.

حالا فکر میکنید با چی؟با آب پاش.فکر کنم تنها من بودم که به حرفشون عمل کردم.بقیه بطری بطری

رو هم خالی میکردن.

فکر کن من با آب پاش رو همه میریختم بقیه با بطری روم خالی میکردن.

به خودم اومدم و دیدم کل لباسام خیسه.حتی جورابمو و لباس زیرام.به معنای واقعی یه موش آب

کشیده.دوباره از نو.لباسامو در آوردمو جلو آفتاب خوابیدم.فکر کنم این دو هفته ی آخر نمره ی انضباط

هممون به ۱۶ رسید.مدیرمون گفت:هر کی حیاط رو تمیز کنه نمره ی انضباطش ۲۰.بلند شدیم و سریه

جمع کردیم.حنا و سارا(م)رفتن wc تمیز کردن.هر دستشویی رو 3 بار شستن.مدیرمون گفت اون دوتا یه

20 کمشونه.3 تا 20 دارن.

بعدش وسطی بازی کردیم.

بعدش نگین خوند.منم با تنها صدایی که گریم میگیره صدای نگینه.بعد از یه روز شادی بالاخره گریم گرفت

این زهرای .......استغفرالله.این زهرا ابراز احساساتشم با فحشه.میگه:این انم صداش خیلی قشنگه.

بهاره میگه:کدون انو میگی؟اینجا ان زیاد داریم

منم دیدم اینا به نتیجه نمیرسن.گفتم:من ان رو میگه.

بعد از اینکه گفتم تازه فهمیدم چی گفتم.حالا مگه خندم تموم میشه.

رفتم پیش رومینا و گریه را سر دادم.کیمیا اومد بوسم کرد.حالا مگه گریم تموم میشد؟

همه رو بغل کردم.بعد از اینکه گریه هام تموم شد رفتم خونه.

واقعا روز خیلی خوبی بود.جای همگی خالی

[ ]

خنده،گریه،اب بازی،اعتصاب،کاگری...همه چی!!!

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ساعت 15:41 توسط فاطمه

به توکل نام اعظمت

سلام دوستای عسلی گل.با این که امروز روز اخر مدرسه ها بود ولی خیلیییییییییییییییییییییی خوش گذشت.

زنگ اول(علوم):یه کوچولو کتاب علوم رو کامل کردیم بعد رفتیم کلاس 3/1 برای مدیر و مشاورمون تولد گرفتیم.هر سه کلاس سوم یه جا بودیم.بعد رفتیم سالن اجتماعات یه ذره با اهنگ رقصیدیم که معاونمون که خودش اجازه داده بود اومد حالمون رو گرفت.

زنگ تفریح می خواستیم اب بازی کنیم که بهمون گفتن زنگ اخر.ولی یه سری گوش ندادن ما هم دیدیم داریم خیس میشیم رفتیم اب خردیم.یه نفر یه تفنگ اب بازی بزرگ اورده بود. دو بار با مخزنش رو من اب خالی کرد.

زنگ دوم(زبان):تو کلاس فقط داشتیم خودمونو خشک میکردیم و لباسامون.بچه ها اهنگ می خوندن،عکس می انداختن،مونا یه چیزی شبیه انشا خوند.دوباره تو کلاس 3/1 تولد بود.این دفعه کیک و شمع فوت کردن.ولی ما نرفتیم.

زنگ سوم(ورزش):طبق معمول رفتیم باشگاه.تو اتوبوس اهنگ می خوندیم.تو باشگاهم که مسابقه والیبال و اسکیت داشتیم.یه سری هم می رقصیدن.برگشتنه حنا اهنگ خودشو می خوند:

پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم فستیوال

ما همه از سمای2 قیافه ها چه افساید

وقتی که رفتیم تو سالن عکسامونو که دیدیم

...

ما زنگ ناهار رسیدیم مدرسه.قرار شد بعد رفتن اول و دوم ها به کلاس،همه سوما اب بازی کنن که یکی از معاونای جوگیرمون نذاشت.ولی اون یکی میذاشت.گفت تا 3 می شمرم اگه رفتید سر کلاس که هیچ اگه نرفتید تخلف میزنم براتون.از 60 و خورده ای سوم فقط 20 و خورده ای موندن تو حیاط که اونام رفتن شدیم19 نفر.کلی نشستیم.اسما رو نوشت.به مادرای بعضیا زنگ زد.به مدیرمون گفتیم.اونم اجازه داد10دقیقه بازی کردیم.بعد گفت دیگه بسه حالا هرکی انضباط 20 می خواد پاشه حیاطو جمع کنه!!!!همه بلند شدن حیاط عین دسته گل شد.حنانه و سارا هم wcرو شستن.یعنی قیافه هاشون دیدنی بود.یکی می خواست بره دستاشو بشوره جیغشون در می اومد.عاشق مدیرمونم تا اخر زنگ کنار ما تو حیاط نشست.کلی باهامون حرف زد.

گفت تا روز1391/2/27 انضباطتون بیسته.دیگه بقیش با خودتون.

بقیه روزم که فقط چند دقیقه به زنگ مونده بود،گریه وبغل و از این حرفا.مدیرمونم بلندگو رو گرفته بود دستش روضه می خوند براما.روز اخره تموم شد 1391تموم شد و از این حرفا. در کل امروز بهترین روز از روزهایی بود که به خاطر با دوستام بودم خوب بود.وگرنه روزهای خوب دیگه ای هم هست.

اینم از اخرین خاطره عسلی ما در اخرین روز تحصیلی دوره ی راهنمایی91-90

 
[ ]

نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ساعت 17:15 توسط شمیمه

سیلام!امروز مدرسه مون برای دومین بار ما رو برد دهکده آبی پارس!وای اگه اشتباه نوشتم معذرت میخوام چون واقعا خوابم میاد!الان با چشمای بسته دارم مینویسم تقریبا!

راستی کسی هست که قصه ی علی کوچولو و حوضش رو ندونه؟

این نگین(ی)نمیدونه چیه یعنی اصلا تا الان نشنیده چیه!!!!!

واااای!فرق این دفعه با اون دفعه این بود که اون دفعه رومینا نبود و من با طناز بودم ولی این دفعه با رومینا بودم ولی به جان خودم فقط خندیدم!

با جیغایی که میزدم یاد حنا کردم و با خنده های بلندم یاد شکیبا و با لوس بازی هامم یاد فاطی و با مظلوم بودنم در بعضی موارد یاد صبا!راستی فاطمه بوس کردما توی تونل(منحرف نشید!صدای بوس رو در آوردم!!)

واااای تازه رومینا مجبورم کرد بریم چاله فضایی بعد خودش عین خر میلرزیدا!!!جالب اینه که اول زهرا بعد مبینا بعدش من (!!!!!رومینا کوووو؟؟)و وقتی اومدم پایین رومینا هم اومد!این کیانای خنگ اومده بود کاری نکنه که غرق بشه سر غریق نجات رو کرده بود زیر آب تا خودش بالا بمونه!

تازه یه بازی هم بود آخرین بازیمون بود که اونم با تویوپ 2نفره بود من جلو و رومینا هم عقب!! اولین بازی که رفتیم همین بودا ولی انقدر کیف داد دوباره رفتیم ما نیم ساعت تو صفش وایستادیم بعد تا نشستیم تو تویوپ و رفتیم یه جایی بود که میرفت بالا و سرسره ادامه پیدا میکرد به رومینا گفتم خودتو بکش بالا و خودمم این کارو کردم بعد تویوپ سبک شد و تا بالای اون رفتیم ولی من دستم سرخورد و تویوپ رو ول کردم و پرت شدم بیرون تویوپ و بالای سرسرهه موندم و دیدم رومینا داره میمیره از خنده و سر خورد عقب زنه هی میگفت نیای ها رومینا رو بلند کرد بعد به من گفت آروم سر بخور بیا پایین(بدون تویوپ!! !!!)بعد من آروم خودمو رها کردم با شیمک اومد رو زمین و آبکش شدم و هی من و رومینا خندیدیم!!

تازه دختر عمو قناد هم بود با اون زنه که تو فیتیله ی صبح ها پیرزن میشه!

من و رومینا تو صف وایستاده بودیم بریم سرسره زرده یه زنه به بغل دستی اش گفت: ((بابا من که شوهرم استخر درست کرده برام دیگه نمیدونم چرا اومدم اینجا!!!))من به رومینا گفتم: ((رومینا مگه شوهرت نگفت بر ای تولدت یه پارک آبی ساخته خب ما الان چرا اینجاییم؟))مردیم از خنده مردم چه حرفایی میزنن!!

راستی فاطمه ی خنگ کلیدت روی فایل بود!!!

بابت تخته هم مرسی بچه ها!

وااای چقدر زر زدماااا!

ببخشید سرتونو درد اوردم!

برم بخوابم!

فعلا!(امتحاااااان!)

[ ]

شرمنده ایم به خدا

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391 ساعت 15:29 توسط بهاره
بروبچ سیلام ملیکم...

سخن اول:ووووی چقده عجیب شده...نوشتن یه پست جدیدو میگم...خیلی وقت بود ننوشته بودم ...دلم براتون تنگیده بود...ببخشید ک ب نظرا ج نمیدادیم یا سر نمی زدیم...من شخصا یه ذره فکرم مشغول بود...حالام ک امتحانا امون نمیده...قول میدم...من شخصا همینجا قول میدم تابستون بترکونم جبران کنم....

سخن دوم:بروبچ یادتون میاد گفتم یکی از این فامیلامون عمرشو داد ب شما؟خدا بیامرز باعث شده همه فامیل دورهم جمع شیم...منم ک عاشق رفت و آمدخدا واقعا بیامرزتش...حالا بذارین بقیشو بگم...آره خلاصه این پنجشنبه خواهر این مرحوم از این مراسمایی ک نیدونم اسمش چیه گرفته بود و ما رفتیم بعد چون ما بعد خیلی سال رفته بودیم مامانم برگشت به بهنام(فامیلمون)گفت بره شیرینی بگیره...بهنام پول نمیگررفت و اینا خلاصه مامیم ب من گفت پاشو تو هم برو باهاش...خلاصه منم گفتم باشه داشتیم میرفتیم یهو دیدیم اوهو امیر محمد و امیر عباس و پسرعموی امیرمحمدم باهامون اومدن...وای شما فک کنین یه دونه دختر با 3 تا پسر (امیر عباس خیلی کوچولوئه حساب نمیشه)رفته بودیم قنادی...تو خیابونا ک هر پیرزنی منو میدید یه نچ نچی میکرد و الله اکبری میگفت...بعد اینا هی میخندید من داشتم آب میشدم...ولی واقعا چقد خوشم اومد...بیشتر از قبل دلم میخواد پسر باشم...یه سری هم تو کوچه وایساده بودیم اینا داشتن با گوشی من ور میرفتن روش برنامه بریزن باز همین قضیه پیش اومد...ولی ب مامانم گفتم تابستون بشه من هی میرم خونه این و اون فعلا خونه فامیلا بهم خیلی خوش گذشته

سخن سوم:مدرسه فعلا هیچ خبری نیستش...همه واسه آخرسال ناراحتن جز منو رومینا البته دلیل ما هم ک موجهه ما از اولشم سیب زمینی بی رگ بودیم....

سخن چهارم:امروز عینک جدیدمو زده بودم این رومینای کور نشده برگشته میگه آلوین من...مرض خیلی هم فشن خشن شدم با این عینکه....

سخن پنجم:بچه ها شما عین من بی معرفت نباشینا...من قول میدم جبران کنم

سخن ششم:روز زنم مبارک


سخن هفتم:مواظب خودتون باشین...ب ماماناتون تبریک بگین روز زنو ... ملالی نیست جز دوری شما فعلا خدا نگهدار ب امید دیدار داریم میریم از پیشتون خدا نگهدار
[ ]

روز زن مباااارک

نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ساعت 19:45 توسط مونا
من زنم و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو!!!

درد آور است که من ازاد نباشم تا تو به گناه نیوفتی

قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشم هایت می ایند

تاسف بار است که باید لباسهایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم.(سیمین دانشور)

روز زن خجسته باد.

خب سلام به دوستان عزیز .چه خبرا؟سراغ مارو نمیگیرین؟ شنبه روز زنه خوبه ک شما به عزیز ترین زنهایی که میشناسین تبریک بگین اولین نفری که بهش تبریک گفتین کی بود؟؟؟؟!!!!

منتظرتونم بای بای

[ ]

سوتییییییی خفنننننن!!!! ریاضی %100

نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ساعت 17:33 توسط فاطمه
به توکل نام اعظمت

سلیاااااااام.وایییی خیلییییی وقت بود ننوشته بودماااا.

دوستان از همین حالا عذر خواهی میکنم اگه مجبورم یه ذره بی تربیت بنویسم.دیگه خود دانید.

1- از اون جایی دوست عزیزمون حنانه جوووون خیلی توسط معلم ها ضایع میشن،امروز تقصیر من شد که بدددددددددددددد جوری چسبید به دیوار.سر زنگ Science یه کلمه بود به معنای رسانای گرمایی که به انگلیش میشه:

Thermal Conductionمی دونید کهth ث خونده میشه.دبیرمون گفت حفظش کنید.من اولین باری که شروع به خوندن کردم کاملا درست تلفظ کردم.ولی برگشتم عقب با خودم گفتم انگاری یه جور دیگه هم میشه خوند: ترمال   ببخشییییییییییییید!!!!! به حنا صبا رومینا شکیبا شمیمه زهرا و سمیه گفتم.این شکیبا ی ذره قات زده بود نمی فهمید چی میگفتم که شمیمه شیر فهمش کرد.گفتم:صبا به خدا اگه یکی اینو اشتباه بخونه من نمی تونم جلو خندمو بگیرمو میترکم.نگو حنا خانوم اصلا به کلمه دقت نکرده بود.ادی نفر اول بلند شد جواب بده که گفت: ترمال کانداکشن!!!!! کلاس سکووووووت من یه دفعه قهقهه زدم در حد المپیک.

دبیرمون هم خندید.حنا گفت مگه چیه خب؟!؟!؟!همه مردن از خنده تا یه ربع سرشو گذاشته بود رو پای شمیمو میخندید.هی منو نفرین میکرد.اخه به من چه خودش اشتباه خوند.تو کلاسای دیگه هم پخش کردم.امیییییدوارم یکی دیگه هم این سوتی رو داده باشهههههه!!!!!!!تازه رومینا جووون هم تو زنگ Math یه کلمه دیگه رو کشف کردن البته منم یه چیزایی بهش اضافه کردم: Annual  همیشه al تعبیر میشه دیگه بقیش به عهده دانش اموزه!!!!با عرض پوزش فراوان از انحرافات بیش از حد برابچ ما!!!   ؛)

2- زنگ ریاضی کارنامه های ازمون مبتکران رو اوردن.گفتن که تو سوما9نفر ریاضی رو%100 زدن.من داشتم میمردم از خنده.ولی بزور خودمو نگه داشته بودم که قضیه لو نره.وقتی برگه سمیه رو بهش دادن چشاشو بزور چهارتا کرد گفت ااااااا خانوم این مال منه؟؟!؟!!نه ما نیستیم!!!!!وایییییی زهرا که خودشو در حالت ذوق مرگی نشون میداد.از کلاس ما تو کل سوما رتبه بندی کلی نفر اول رومینا نفر سوم زهرا نفر پنجم مهشاد!!!!!!

زهراااااااااااااااااااااااا ای ی ی خداااااااا!!!!

ولی سمیه امتحان کلاسی ریاضی رو همچین بد داده بود.مگه دبیرمون ولش میکرد:سمیه جاخالی رو بخون!!!

سمیه سوال49!!!!سمیه سوال..!!!!سمیه....!!!!تا اخر زنگ پدرشو در اورد همه جاخالی ها رو سمیه خوند.

بعد دبیرمون گفت:فردا یه بستنی برا حنانه میخری که کمکت کرد!!! سمیه:بله خانوم؟؟؟؟بله حتما!!!

وایییی ینی امروز عاالیییییی بود.البته به جز وقتی که دوست عزیزییییییییییییی بسیااااااار عزیز زد تو حالم بدجور.امیدوارم یه روز بزنم تو حالش بدجووووووووووور!!!!!خیلی تو حالم میزنه ولی نمیدونه!!!!!

بای بای دفعه بعد سعی میکنم خاطره عسلی از نوع ژله رویال براتون بیارم!!!

[ ]

معلمای گلم روزتان مبارک

نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391 ساعت 15:54 توسط شمیمه

بنام خدا

"حق با توست/ چرا یهو دعوا شد؟/.."این آهنگی بود که تو یزد وقتی فاطمه باهامون قهر کرده بود رومینا براش خوند و امروزم که جشن روز معلممون بود توی سرویس اینو گذاشتیم و گریه کردیم...رومینا پاک کنت دست منه ..کارت داشتم مرسی که وایستادی!!!

منم تصمیم گرفتم که دیگه برای دوستام...یعنی هر طور باهام رفتار کردم باهاشون رفتار کنم نه بهتر و نه بدتر!

با دوربین فاطمه کلی عکس و فیلم گرفتم ..بچه ها دلم برای همه تون تنگ میشه..لطفا کسی این پستمو پاک نکنه.

به چه میخندی تو؟به مفهوم غم انگیز جدایی؟به شکست دل من؟ یا به پیروزی خویش؟به چه میخندی تو؟به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟به چه میخندی تو؟به دل ساده ی من میخندی؟ که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟

خنده دار است بخند!!

(این اس ام اس رو یه زمانی رومینا برایم فرستاده بود در وصف کمند جووووونش!)

باید فراموشت کنم چندیست تمرین میکنم من میتوانم میشود آرام تلقین میکن!حالم ؟نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر میشود،فکری به حال این دل آرام و غمگین میکنم...کم کم ز یادم میروی این روزگار و رسم اوست!این جمله را  با تلخی اش صد بار تضمین میکنم!!

(اینو بهار وقتی باهام قهر بود فرستاده بود!!)

نمیدونم چرا دلم میخواد فقط توی این وبلاگ بنویسم!اعصابم از زندگی خورده!

راستی جمعه ها و شنبه ها ساعت22:15 شبکه ی جام جم 1 برنامه ی شب نشینی با اجرای علی ضیارو حتما ببینید،دیشب بهنام صفوی رو آورده بودند!

نمیدونم چرا نمیتونم یکی رو ببخشم...من از دست اون ناراحت بودم ولی بدهکار شدم..وقتی بهم زنگ زد گفت: ((... از دستت ناراحته من بهش چی بگم جون شکیبا و فاطی که تو گروه بیشتر دوسشون داری(!!!) تمومش کن!))

فقط تمام عصبانیتم رو جمع کردم و گفتم: (( به ...بگو از دستش نارااااحت نیستم..خدااااافظ))

اینم به افتخار شادی دوستم : ((چه ابروهای کمندی ای وای چه قد بلندی خیلی قشنگه...!))

                         نگین.س اومد تو سرویس گفت: (( رومینا همچین گریه میکرد که دلم براش کباب شد..))     

میخواستم بگم که : ((خبر از دل تنگش نداری!!))

تازه برای معلم ریاضی مون یه هلی کوپتر خریدیم ما ۱۰ نفر!! وای خر کیف شده بود!

فعلا!

 

[ ]

روز معلم

نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391 ساعت 15:21 توسط شکیبا
همیشه روز معلم برام پارسال رو تداعی میکنه.یعنی روزی که آهنگ pray جاستین خونده شد.

امروز نظرم عوض شد.امروز جشن روز معلم برگزار شد.بچه های 3.2 و 3.1 آهنگ حس میکنم تورو و هر

جای دنیایی دلم اونجاست رو خوندن.جو کاملا" مغموم بود.سال دیگه من و حنا و رومینا و شمیمه و

فاطمه تو یه مدرسه ایم و بقیه توی مدارس دیگه پخش میشن.از این گریم نمیگیره.از این گریم میگیره که

کی قراره دوباره با تقلب 100% بزنه.

این سمیه و زهرا آخر کلاس میشینن.بعد این دوتا خنگ با هم دیگه کلید سوال رو برداشتن و از روش برگه

امتحان مبتکران رو پر کردند.یعنی همش رو درست نوشتن.حالا جالبیش اینه که این دوتا کنار همدیگه هم

میشینن.

از جلسه اومدیم بیرون سمیه میگه ریاضی رو صد در صد زدم.منم قیافم این بودمیگه به خدا راست

میگم.یه دور هم چک کردم.

امروز فهمیدم قضیه چیه....

آها اینم بذارید بگم.بچه ها رفته بودن سمای تجریش واسه فستیوال زبان.(بهاره.رومینا.حنا.طناز.صبا)بعد

میگفتن همه فشن.بین این همه آدم بچه های ما خیلی مثبت بودن.حنا میگه:دختره از دوستش میپرسه

اینا از کجا اومدن؟دوستش جواب میده از دهکده.دختره میگه:خیلی دوره.دوستش جواب میده:فکر کنم.

دختره میگه:از قیافه هاشون معلومه.

اااا خوب مگه قیافه های ما چطوریه؟چون موهامونو فشن نمیکنیم و مقنعه هامون شل نیستو

گوشامون پیدا نیست امل به حساب میایم؟

آها راستی یه چیز دیگه.برای اولین بار اشکم گلوله ای اومد.همیشه دور چشام جمع میشد

[ ]

ما برگشتیم

نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391 ساعت 9:14 توسط شکیبا
سلام سلام...

الان که دارم اینو مینویسم ساعت ۹:۲دقیقست و ما یک ساعت و نیم پیش وارد تهران شدیم.

جای همتون خالی بود خصوصا"بهاره ی گلم.

یادتونه گفته بودم طنازینا با سه نفر افتادن بدبختی؟باورتون نمیشه اگه بگم تو این چهار روز معجزه شده

بود.طناز و سمیه و زهرا به دونفرشون یعنی اسی و نگار التماس میکردن که برن توی کوپشون.

این نگار که عاللللللللییییییییییییییییییی.واقعا" خوش سفر بود.

اسی هم بیسسسسسسسسسسسستتتتتتتت.mp3 سرخود بود.

منی که به زور اشکم در میاد موقع برگشتن زار زار اشک میریختم.حنا ضجه میزد.

یه لیدر داشتیم همش میگفت من میخوام یه خاطره از دوران دانشجوئیم تعریف کنم

وقتی توی راه آهن بودیم من از غصه داشتم دق میکردم که چرا با خانم هاشمیان خدافظی نکردم که

یهو دیدیم اومد.واقعا" با معرفته.من از مرام این خانم به گریه افتاده بودم.

حالا یه چیز جالب.من متراژای ساختمونا رو درست میگفتم ولی با یه متر اشتباه.بی شوخی هیچی

هم درباره ی بناهای یزد نخونده بودم.

تازه هم رشتی یاد گرفتم هم لری.

اتی پلو کباب تنی مرا فگیری؟تی دستر درد نوکنه......آهاا ره...بفهمستی؟

دوست دارم ولی چو نه نمیتونم ثابت کنم....لالایی موخونم ولی نمیتونم بخفتنمت....

لری رو باید اینجور گفت:dooset darem veli cho na?nemitoonem sabet konem.... lalayi mokhonem veli nemitoonem bakhoftanemet

خلاصه اینکه خیلییییییییییی خوش گذشت.جای همگی خالی

[ ]

روز گند

نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391 ساعت 15:24 توسط شکیبا
امروز از اونجایی که من همه ی روزا رو روز خوبی میدونم بد نبود.

بهاره که الهی بمیرم نمیاد

کوپه ی زهرا و سمیه و طناز با ۳ نفر افتاده که به معنای واقعی یعنی بد بختی.البته بچه های بدی

نیستن اما طناز و زهرا و سمیه باهاشون دعوا کردند.

اتاق ما ۹ نفر از بقیه جدا افتاده

و اینکه معلم ریاضی گل مشق داده در حد سه سال تحصیلی.یعنی مثل بز باید توی مسافرت درس

بنویسییییییم.

آهان بذارید اینم بگم.ما ۹ نفر با ناطممون توی یه اتاقیم.اگه یادتون باشه ما با ناظممون دعوامون شده

بود

همین دیگه.خبرمون داریم میریم مسافرت.حالا حال میده وسط راه قطار از ریل خارج شه و ما کله پا

شیم.به خدا من ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ تا آرزو دارم.

تازه یه اتفاق خووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووب.امروز هممون یکی یه

دونه مثبت گرفتیم اونم مفتی و مجانی.چون کتاب ریاضی امتحانی رو حل کرده بودیم اونم نصفه شب

حالا پاچه خواریااااااا.الکی.من آمادگی نخوندم چون بلد بودم.نشستم ریاضی نوشتم به ۲ ساعت هم

نرسید.

بعدم اینکه به نظرتون به مانتوی قرمز گیر میدن؟؟من مانتوم قرمزه شلوارمم تنگه

[ ]

وای نه ....ولی آخ جووون

نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391 ساعت 10:46 توسط بهاره
سلوم ب همه بی معرفتا...

هیشکی یادی از ما نکنه ها...خدا قهرش میگیره...

سخن اول:یه اتفاقی افتاده نیدونم الان باید خوشحال باشم یا ناراحت...میدونین ک بچه هامونو میخوان ببرن یزد،یادتون میاد من گفتم نمیرم چون عروسی داییمه،اینم در نظر داشته باشین برادر مادربزرگم چندوقتی بود مریض بودن،حالا بریم تا براتون بگم چی شده...


سخن دوم:آقا دیشب در پارکینگمون باز مونده بوده دزد میاد خونمون...سر جهاز برون اون یکی زنداییم هم دزد اومد خونمون...خلاصه دزده میاد می بینه بقیه در های خونه بستس چیزی گیرش نمیاد میره...همسایمون اینو دیده اومد زنگ خونمونو زده به مامی بزرگم میگه ک آره من دیدم یکی از خونتون اومد بیرون(همسایمونه این شکلکه) مامی بزرگ منم خواب آلو بوده برمیگرده میگه نوه ی من بوده میرفته مدرسهآخر عمری شبیه دزدام شدیم...


سخن سوم: بالاخره بعد کلی گشت و گذار موفق شدیم دو دست لباس واسه عروسی داییم بخریم البته هنوز کفش پیدا نکردیم چون همه کفشای مجلسی پاشنه بلندن و من نمیپوشم...


سخن چهارم:بعد از اون ماجرای دزده اون یکی داداش مامی بزرگم میزنگه میگه بنده خدا داداششون فوت کردنمن داشتم خواب مرگ و میر میدیدم بعد همین ک بلند شدم دیدم مامانم بالا سرمه سلام نکرده میگه دیشب داداش مامان بزرگت تموم کرد...حالا من تو شوک خوابم مامانم اینطوری گفت یهو زدم زیر گریه...و عروسی بی عروسی


سخن پنجم:زنگیدم ب طناز میگم احتمالا با این وضع ک عروسی بهم خورد میام یزد...شاید مینا جاشو بهم بده...آخ جووووون...جریانات رو براش تعریفیدم...دزده رو بهش میگم میگه چ دزد خوبی...میگم چرا؟...میگه بده بنده خدا اومد در پارکینگتونم بست رفت؟


سخن ششم:خیلی بی معرفت شدین...منم البته بی معرفت شدم ...تو این چندوقت فکرم خیلی مشغول بود ولی بالاخره به یه نتیجه رسیدم و دوباره با خیال راحت برگشتم...یه مدت فک میکردم عاشق شدم...ولی واقعا به این نتیجه رسیدم ک انقدر سیب زمینی بی رگم واقعا نمی تونم عاشق کسی باشم...مهمتر از اون...هیچ وقت از اعتماد مامانم سو استفاده نمی کنم...بر و بچ همکلاسی میدونن ،مامانمو میشناسن...میدونن مامانم خیلی گله...


سخن هفتم:حالا نامردی نکنین ما رو ببخشید بازم بیاین وبلاگمون


[ ]

نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1391 ساعت 16:54 توسط شمیمه

بنام خدا

من هنوز نظراتونو نخوندم ولی اونجور که شکیبا گفت مثل اینکه خوب بوده!!

امروز امتحان علوم دادیم وهمه گند زدیم مرده شور این سازمان سما رو ببرن با این امتحاناش!!

پس فردا هم امتحان دینی داریم...آقا من به طور شخصا اصلا هیچی از دینی نمیفهمم!! دوستان این ظلمی رو که در حق پرسپولیس شد را توجه نمونییدید؟؟؟؟؟؟!!!

امروز این آهنگ رو تو مدرسه مون گذاشته بودن آقا من که دیگه تا دم در گریه رفتم ولی این طناز تهدید کرد دیگه.....:

((حس میکنم تو رو تو هر شب خودم....))...دیگه وااااای آقا پیش پاتون من داشتم آهنگ زیر را میدیدم:

Listen to my heartbeat...is waiting 4 U...listen to my heartbeat... is beating 4 U...

((2PM GROUPE))

الان زنگیدم رومینا حسابی قاط بود میخواستم یه چیزی بهش بگم که دیگه دیدم عصبانیه گفتم خدافظ...

آهان راستی امروز هی منو شکیبا و رومینا و شکیبا حرفامونو با هم میگفتیم و گیس کشی شده بود ردیف ما...آخر سر به شکیبا گفتم: ((شکیب جان شوهرت آخر سر یه پسر کچل،زشت،معتاد و دست به زن دار پیدا میکنی!)) بعد شکیبا گفت: ((میرزا قاسمی دوست نداره شوهرم!!)) آقا من و فاطی و شکیبا زدیم زیر خنده... امروز اگه این خانووووم.... رومینا خانووووم جلو دستم بود حتما میکشتمش!!!

واااای بهاره رو که دیگه اصلا میخواستم....کوه احساساته دوستم!!! کلا خداییی اصلا این بهار تو دنیا یه دونه است!!!

فعلا بااااااااااای!

((راستی دیروز عجب تگرگی میومدا!!!))


برچسب‌ها: 7 روز تا یزد وااااااای
[ ]

حنانه...

نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391 ساعت 20:42 توسط فاطمه
به توکل نام اعظمت

سلاااااااااااااام.واییییییی که چقدر دلم تنگ شده بود.خب بریم سر وقت حنا خانوم...

امروز حنا برا کلاس پنکه اورد.نمی دونم چش بود!!!!فکر کنم دوستم سادیسم گرفته!!!!منو شمیم جلو میشینیم.تخته پاک کن رو می گرفت جلو پنکه و تمام گچ هاش می رفت تو چش و چال ما دو تا.

زنگ اخر،تک زنگ اول ادبیات داشتیم.حنا داشت با تخته ور می رفت.قبل اینکه دبیر بیاد،دوباره همون کارو کرد.

وقتی معلممون دید بازم داره با تخته ور میره،یه تیکه بهش انداخت.معلم اومد بشینه گفت:گچ کاری میکردین اینقدر صندلی کثیفه؟!؟!؟ من:خانوم دوست عزیزی تخته پاک کن رو میگیره جلو پنکه!!!!! رومینا:ااااام  خانوم حنانه حنانه!!!!! شمیم:خانوم دعواش کنید!!!! دبیر:دعواش کنم؟!؟!؟نابودش میکنم!!!!!

وایییی قیافه حنا دیدنی بود.قراره فردا یه حال حسابی از هممون بگیره.حالا خوبه به اینجا سر نمی زنه.وگرنه منو میکشه.

ما 9 روز دیگه میریم یزد.کسی نمیاد؟!؟!؟!

البته به صورت گله ای با مدرسه!!!!!میریم هتل کوروش.انقدر خوشگلههههه.تشریف بیارید.خوشحال میشیم.

فعلا بایییییییییییی...


[ ]

سخنان شما دوستان

نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391 ساعت 11:27 توسط شکیبا
گفته بودم میخوام یه پست با عنوان سخنان شما بذارم.میدونم طولانیه و حوصله ی خوندنشون رو ندارید.ولی اگه چنتاش و بخونید خواهید فهمید که این حرفا مال هر کی هست چه احساسات نرمی داشته.منظورم نویسنده ی اصلی این حرفاست. رنگی نوشتم که هر قسمت رو از دیگری جدا کنم.

 

گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم؟
آن دل کجا برم؟

 

...............سکوت رؤیای تلخ یک منتظر است...........


 

 

 اینجا در دنیای من....گرگها هم افسردگی مفرط گرفته اند..دیگر گوسفندی نمیدرند...
به نی چوپان دل میسپارندو گریه میکنند...

 

بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم

اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم

بیا از غم شکایت کن که من هم درد تو هستم

اگر از حال من پرسی بدان نازک دل و خسته ام

بیا از درد حکایت کن که من محتاج آن هستم

اگر از زخم دل پرسی بدان مرهم بر آن بستم

 

خنده ام میگیرد وقتی پس از مدت ها بی خبری بی آنکه سراغی از این دل آواره بگیری می گویی : " دلم برایت تنگ است " یا مرا به بازی گرفته ای . . . یا معنی واژه هایت را خوب نمی دانی...................

حقيقت تلخ را بيشتر از دروغ شيرين دوست دارم

 

براي تو مي نويسم...

براي تويي كه تنهايي هايم پر از ياد توست...

براي تويي كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست ...

براي تويي كه احسا سم از آن وجود نازنين توست ...

براي تويي كه تمام هستي ام در عشق تو غرق شد...

براي تويي كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

براي تويي كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردي...

براي تويي كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردي...

براي تويي كه هر لحظه دوري ات برايم مثل يک قرن است...

... تويي كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است براي

براي تويي كه قلبت پـا ك است ...

براي تويي كه در عشق ، قـلبت چه بي باك است...

براي تويي كه عـشقت معناي بودنم است...

براي تويي كه عـشقت معناي بودنم است...

براي تويي كه غمهايت معناي سوختنم است...

براي تويي که آرزوهايت آرزويم است...

کــوچــه های ِ قدیمی را باریـک می ساختنَد


تا آدَمْ هــا به هَم نزدیک تر شَوند


حَتی در یک گُذَر...


اکنـــون چِقَدر آواره ایم...


در این هَمـه اتوبان سَرد...!

 

تنها چیزی که فروغش به خاموشی نمیگراید خاطرات پاک بیاد هم بودن است..........

 

فرهاد میدانست صد سال نمیتواند کوه را بکند

فقط میخواست یک عُمر اسمش را با “شیرین” بیاورند . . .
سلام دوست عزیزممنون از حضور ارزشمند شما

 

داستان کلاس درس دکتر حسابی

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت: شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید.

من که نمی خواهم موشک هوا کنم. می خواهم در روستایمان معلم شوم.

دکتر جواب داد: تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا، نخواهد موشک هوا کند

 

لنگه های چوبی درب حیاطمان گر چه کهنه اند و جیرجیر می کنند

ولى خوش به حالشان که همیشه با همند .......

 

دوستت دارم اما نه به اندازه ی بارون ، چون یه روز بند میاد . دوستت دارم اما نه به اندازه ی برف ، چون یه روز آب می شه . دوستت دارم اما نه به اندازه ی گل ، چون یه روز پژمرده می شه . دوستت دارم به اندازه ی دنیا ، چون هیچ وقت تموم نمی شه

 

پرسید بخاطر کی زنده هستی؟

با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم

داد بزنم : به خاطر تو

بهش گفتم: بخاطر هیچ کس

پرسید: پس به خاطر چی زنده هستی؟

با اینکه دلم فریاد می زد به خاطر تو

با یک بغض غمگین

گفتم : به خاطر هیچ چیز

ازش پرسیدم: تو به خاطر کی زنده هستی؟

در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود

گفت: بخاطر کسی که به خاطره هیچ زنده است



دریای بزرگ دور

یا گودال کوچک آب

فرقی نمی کند

زلال که باشی

آسمان در توست(از گروس عبدالملکیان)

 

ای اسمون چرا گرفتی نکنه تو هم عاشقی مثل من

پس تو هم گریه کن از عشق مثل من

ای اتیش چرا می سوزی نکنه تو هم عاشقی مثل من

پس تو هم بسوز از عشق مثل من

ای عشق من بگو تو هم عاشقی مثل من

بگو بی تو مردن شده اسون

 

جایت را با دیگری پُر میکنند
احساس ... سیری چند!؟؟
آدم هــای عجیبـــی دارد اینجــا !... ...
دوستــی هــایشان نـــاگهانی ســت
دلبستــن شـــان غریـــب است
و رفتــن شان آشنـــا....

 

عشق ،یعنی که تکان خورده و سرپا بشویم

زورکی هم که شده در دل هم جا بشویم

آنقَدَر صبر که شاید علفی سبز شود

پای هم پیر شویم و متوفّی بشویم !

 

مدتےِ استــــــ اين خفگي و غربت تـکرار هر روزه من شده استـــــــــ !!

از خانه به خيابان ، از خيابان به خانه ، آيــا کسي هست عمق تهےِ بودنمــ را بفهمد.

 

کاش میدانستی که بی تو جهانم الف ندارد..................

 

دلت شاد و لبت خندان بماند
برایت عمرجاویدان بماند
خدارا میدهم سوگند برعشق
هرآن خواهی برایت آن بماند
بپایت ثروتی افزون بریزد
که چشم دشمنت حیران بماند
تنت سالم سرایت سبز باشد
برایت زندگی آسان بماند
تمام فصل سالت عید باشد
چراغ خانه ات تابان بماند

 

شیشه می شکند و زندگی می گذرد.

نوروز می اید تا به ما بگوید تنها محبت ماندنی است

پس دوستت دارم چه شیشه باشم چه اسیر سرنوشت

 

با پايان سال شروع به خانه تكاني كردم؛


به خانه دل كه رسيدم محبتت را برداشتم

نه غباري داشت ونه كهنه شده بود؛


مهرت جاودانه دردلم خواهدماند.

شبهای بهاریتون آروم و قشنگ و پرستاره

 

روزگارت بر مراد

روزهایت شاد شاد

آسمانت بی غبار

سهم چشمانت بهار

قلبت از هر غصه دور

بزم عشقت پر سرور

بخت و تقدیرت قشنگ

عمر شیرینت بلند سرنوشتت تابناک

جسم و روحت پاک پاک

کاش دنیا یکبار هم که شده بازیش را به ما میباخت . مگر باخت چه لذتی دارد این بردهای تکراری.......!!؟؟

 

امشب دلم گرفته و در انحصار توست

پرواز آخرین غزلم در مدار توست

من دارم از تمام جهان دست مي كشم

اما دلم هنوز كمي بي قرار توست

این بار هم نیامدم که از تو بنویسم

و از اینکه جای خالی قدم هایت ، هنوز پشت پلک

خواب های من پیداست!

نیامدم بنویسم ؛ که اصلا انگار

نه هوای نوشتن در سرم مانده ؛

و نه حتی هوای تو ..... !!



آمدم که بگویم :

« چشم تمام ترانه های تو روشن ؛

عاشق تر از همیشه ام انگار »



مدام فکر می کنم به این 365 روزی که ، نه شاعرم کرد

و نه از حوالی خیس خاطره هایم ؛ رد تو را زدود !

[ ]

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391 ساعت 16:51 توسط شمیمه
با تشکر از نظرات جالبتون که واقعا متشکم از این همه راهنمایی!!!!

بابا جان اینکه هنرستان آدمو خراب میکنه رو که خودمم میدونم دوست دارم بدونم چرا؟

اینکه یه عالمی داره رو که خودمم میدونم میخوام بدونم چرا؟

اینکه محیطش با هنرستان یکیه رو که میدونم میخوام بدونم چرا؟

همه این حرفا رو میزنن ولی هیچکی جواب مورد نظر منو نمیده! من میخوام بدونم اگه این حرفا رو میزنید خب دلیل هم بگید به من بدبخت!!!!

امروز بازم ورزش داشتیم و راکت خورد به دست بهار و دیگه اصلا هیچی....

آهان راستی رومینا معذرت میخوام!

بچه ها امیدوارم وقت کنید ریاضی بخونید و برای همه تون آرزوی موفقیت میکنم!

به قول خواهران و برادران کره ای:

فایتینگ!!!!

[ ]